دختر خاطرات زندگی نداشته ام
به هنگام بافتن گیسوی تازه شکفته ات
برایت از رویاهای مادر رفته ات می گویم
از آن قدم زدن های زیر باران 
و دعوا بر سر نام تو و آن کفش های کوچک سرخابی رنگت 
و در اوج دلداگی رفتن و کشتن تمام خاطراتی که تو هم جزیی از آن بودی
حال به آغوش من بیا که شانه مرد پدر نشده را مرهمی گوارا تر از پیشانی دختر هرگز متولد نشده که زاییده ذهن است نیست 
و چه حسی زیباتراز اینکه 
دختری هر شب توی اتاق خیالت برایت شعر می خواند و تو برایش از عاشقانه هایت با مادر نداشته اش سخن بگویی...
موری رنجبر