ندیده بودم که زنی یک شبه پیر شود اما
من پیر شدن تو را در آن شب پانزدهم از اولین ماه تابستان به ناگاه دیدم
وقتی که در نبود من زمین را در آغوش کشیدی و خمیده شد آن سرو ایستاده
حالا این روزها در پس تختی به پادشاهی روزگار نشسته و می نگری گذر این گذران روزگار بی مروت را
هنوز هم وقتی با همان صدای نامفهومت می پرسی حال زار مرا و من به شیرین ترین دروغ می گویمت خوبترینم مهربانم
دنیا تجلی دیگری دارد
هنوز وقتی از روزگارت اشک به چشمانت می چرکد و من صد بار در خود بغض می شوم و صبر و دست بر صورت شکسته شده ات می برم بوی زندگی می دهی
هنوز با عزتی
غصه ات به خواب روی این بالش های آسوده نباشد
این روزها باید بگذرد که اگر نگذرد مروت ندارند آن اعتقادات نابت که شیرینند هنوز برایت آن نذرها و آن جانمازی که در کنج این خانه خاک می خورد
دور نیست روزی که بار دیگر به سجاده بنشینی و من آرام بی آنکه بدانی در آغوشت شوم و بوسه به پیشانی ات بزم
و تو با همان دست در محاق رفته ات چای داغی بریزی و با من از ناملایمات روزگار بگویی
دور نیست روزگار رفته من و تویی که شب ها تا سحر حرف ها بهم گفتیم و قلبم از سختی های زندگی بی مروت در دوران جوانی ات لرزید و درد کشیدم از زخم هایی که به دل کشیدی و چشیدی و دم نزدی
حالا در انتظار یک شروع دوباره ام
بلند شو تا برایت اندکی شعر شوم و ببینی حرکت صبرگونه ام را در پس جاده ناملایم زندگی و فتح این راه بر پیچ و خم...

 
دختر خاطرات زندگی نداشته ام
به هنگام بافتن گیسوی تازه شکفته ات
برایت از رویاهای مادر رفته ات می گویم
از آن قدم زدن های زیر باران 
و دعوا بر سر نام تو و آن کفش های کوچک سرخابی رنگت 
و در اوج دلداگی رفتن و کشتن تمام خاطراتی که تو هم جزیی از آن بودی
حال به آغوش من بیا که شانه مرد پدر نشده را مرهمی گوارا تر از پیشانی دختر هرگز متولد نشده که زاییده ذهن است نیست 
و چه حسی زیباتراز اینکه 
دختری هر شب توی اتاق خیالت برایت شعر می خواند و تو برایش از عاشقانه هایت با مادر نداشته اش سخن بگویی...
موری رنجبر