مردهایی که من می شناسم
داستانی غم انگیزند
بدون مقدمه
با وصفی اشکار از ردپای درد
روی پیشانی چروکیده و لبهای داغ دیده از سیگار
و دستهایی که جز جیبهای گشاده مرهم دیگری ندارند
و پناهشان مسیرهایی تکراری است که قدمهاشان را به میهمانی سکوت و سیگار در یک شب بارانی دعوت می کند
دوست داشتن برای آنها یک اتفاق است که تنها یکبار تکرار می شود و آنها تا اخر عمر همان تکرار را بارها به کرات
قدم می زنند
سینه هاشان مملو از فریاد و گلویشان مالامال از بغض هایی که به وقت مرگ گاه در لحظه ای از شب زیر چادر سیاهی آسمان سر باز می کند و همه چیز به یکباره تمام می شود
مردها یکی بود هستند و یکی نبود را تا اخر قصه دنبال می کنند و سراخر هم به خانه نمی رسند...
#مرتضا_رنجبران
داستانی غم انگیزند
بدون مقدمه
با وصفی اشکار از ردپای درد
روی پیشانی چروکیده و لبهای داغ دیده از سیگار
و دستهایی که جز جیبهای گشاده مرهم دیگری ندارند
و پناهشان مسیرهایی تکراری است که قدمهاشان را به میهمانی سکوت و سیگار در یک شب بارانی دعوت می کند
دوست داشتن برای آنها یک اتفاق است که تنها یکبار تکرار می شود و آنها تا اخر عمر همان تکرار را بارها به کرات
قدم می زنند
سینه هاشان مملو از فریاد و گلویشان مالامال از بغض هایی که به وقت مرگ گاه در لحظه ای از شب زیر چادر سیاهی آسمان سر باز می کند و همه چیز به یکباره تمام می شود
مردها یکی بود هستند و یکی نبود را تا اخر قصه دنبال می کنند و سراخر هم به خانه نمی رسند...
#مرتضا_رنجبران
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 7:15 توسط مرتضي رنجبران
|
این عکس رو سال 88 گرفتم شب تابستانی ساعت 11 و 30 دقیقه کودکی کنار پیتزا فروشی نبش بزرگمهر خوابش برده بود. امثال این کودک زیادن و هرروز داره به تعدادشون اضافه میشه