نبودی
سیل آمد
خانه را برد
جسم مرا هم
مردم گمان می کنند مفقود شدم اما
من سال ها پیش در سیلاب جنون تو گم شدم
و اشک هایم مرا از خودم برد
آن زمان روحم مرد
حالا جسمم...

دلنوشته های من: https://t.me/ranjm

بی پدر فحش رکیکی است ولی
ناسزا سهم من از ماندن در بی پدری است
کوه غم خفته به ایام فراق
و پدر حسرت در باور هر بی پدری است
#مرتضا_رنجبران

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

 

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت 

 

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

 

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

 

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

 

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

 

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

 

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

 

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت
توضیح: از هوشنگ ابتهاج هر چه بگویم کم است
از صدای دلنشین و صبر در کلام به هنگام شعر خوانی ها تا نگاه بسته در زمان رسیدن به کلماتی که درد دارند
گاهی به زخمه های استاد سایه در کانالی تلگرامی میهمان می شوم
https://t.me/ranjm
در پناه حق